داستان های افرادی که در مسابقه شرکت کردند | بلاگ

داستان های افرادی که در مسابقه شرکت کردند

تعرفه تبلیغات در سایت
داستان الینا دوپان چنگ (ببخشید کوچیکه): 

یک دختر زیبا که اسمش کاملیا بود دنبال دفتر حاطراتش میگشت و..... کاملیا:پس دفترمو کجا گذاشتم وای اگه یکی بخونه چیچی اونجا چه چیزی وایییییی یک در شیشه که روش عکس پروانه ی رنگی با شیشهای مختلفباید ببنیم توش چیهکاملیا در باز کرد و.... واییی چه جنگل قشنگی مثل رویاست  یک دفه یکی از پشت زد رو شونم گفتم اههههه بلهراچنا:سلام راچنا هستمتو باید تازه وارد باشی خوش اومدی من همراهیت میکنمکاملیا: ممنونمراستی اسمه اینجا چیه راچنا: اینجا جنگل جادو که توش جادویی هستش شاید تو باور نکنی چون تو یک انسان معمولی ولی نه کاملا هستیکاملیا:چی معمولی میشه توضیح بدیراچنا: ببین هر انسانی که این در جنگل رو ببینه اونقدر معمولی نیست چون تو ذهنش رویا داره و این یک نوع جادو یک ذهنه قوی چون این در هیبنوتیز میکنه ولی تو نشدی پس تو خاصیو یک توضیح دیگه که تو چرا اینجایی انسانهای مثل تو باید خودشونو پیدا کنن جادوشونو پیدا کنن تا بتونن برن من دیگه بیشتر از نمیتونم کمکت کنم بعدا میبینمتکاملیا:خودشونو پیدا کنن .....چیییییی راچنا کجایی کجایی اه فکر کنم این نوع یک امتحانه برم ببنم چیه سه تا راه بود یکی قرمز یکی بنفش و یکی سبز و.... حالا از کدوم برماز بنفش میرم وایی چه قشنگه درختارو سبز براقه اکلیلیه مثل اینکه واقعا جادوییه یک حس بد دارم انگاری گم شدم سرم گیج میرهایییییییی و ...... کاملیا قش کرد و.... بعد 1 ساعت بیدار شد و... اههههههههههه اینجا چه خبره اوه فکر کنم قش کردم باید ادامه بدم وایی چرا گنجشک ها حرف میزنم بهتره بپرسم را خروج کجاست هیهی گنجشک طلایی براق میشه بگی راه خروج کجاستگنجشک:اول باید 2 مرحله رو بگذرونی که اولین مرحله منم تو باید بتونی  تاج منو پیدا کنی اخه من ملکه گنجشک هام من میدونم تاجم کجاست ولی اگه برم تو اب میمیرمکاملیا: باشه الان این اون سرچشمس که گنجشک گفت برم توش و کاملیا شیر جه زد  و... امممممممممممممممم اوناهاش برداشت و رفت کاملیا:اهههههه خیس نشدم چرا شاید ابشم جادوییهگنجشک بیا بگیرگنجشک:مرسی موفق باشیکاملیا:مرسی اهههههههههههه مرحله بعدی چیه خدا                                   اممممم امممممم صدای کیه چی یک پری       پری:کمکم کن من گیر کردم زیر چوبکاملیا:اومدممممممممممممممممممممم امممممممم کمی زور زدم اومد بیرون پری:مرسی از لطفت هیچ وقط فراموش نمیکنم کاملیا:چی اون خخوابید اهان راچنا بهم گفت پری ی خواب هم داریمپس اینه خب.... دو مرحله گذشت و ....... واییییییی خسته شدمممممممم چی دوباره اون در ه رسیدمممممممممممممممممم اخ جوننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننن در باز کردم و دوباره رسیدم به اون جایی که دنبال دفترم بودمچی دفترم اینجاس دستم .


داستان ملیکا : 

ملیکا به جنگل برای چیدن سبیب های جادویی رفته بود،داشت سیب می چید که یهو از روی درخت اقتاد و بیهوش شد ،وقتی که بیدار شد دید چند تا سیب گنده بالای سرشه ، سریع بلند شد و ملیکا:چی شده !من  کجام؟!

یکی از سیب ها که اسمش فرانک بود گفت:تو بیهوش شدی درسته !؟

ملیکا بدو بدو از توی خونه کوچولویی که سیب ها اون رو توش برده بودن رفت بیرون و از جنگل جادویی خارج شد و به خونه برگشت .حرف ملیکا به شما عزیزان(ببخشید که خیلی کمه واقعا عجله ای شد که فرستادم و می خواستیم بریم به یه جایی  به خاطر همین خوب نشد اگه نفر اخر بشم حقمه چون خیلی افتضاح )


 داستان مایسا و خواهرش ملیسا : 

جنگل هیوایا .....

در شهر زیبای پاریس دختری بود به نام سیلوا ....سیلوا خیلی دختر خیالاتی بود همش فیلم های تخیلی میدید و تمام اتاقش پر از عکس و تقاشی های تخیلی بود 

همه اورا مسخره میکردند ولی او به هیچ وجه ناراحت و ناامید نمیشد .

یه روز توی مدرسه قرار بود برای اردو برون باغ وحش هیوایا .سیلوا خیلی خوشحال بود ...همکلاسی هاش هم برای اینکه مسخرش کنن بهش میگفتن قراره بریم باغ وحش به میمون ها پرواز یاد بدیم و گودزیلا و خفاش های قرمز ببینیم و با فیل و گرگ ها حرف بزنیم ..مگه نه سیلوا خخخخخخ 

و همینجور مسخرش میکردن ولی سیلوا به آن ها توجهی نمیکرد 

تا اینکه روز اردو فرا رسید. 

آن ها وارد باغ وحش شدن و از حیوانات هم دیدن میکردن و باز دوباره سیلوا را مسخره میکردن دیگه سیلوا طاقت نیاورد و دوید و شروع به گریه کرد او سرش را پایین انداخته بود و حواسش نبود کجا دارد میرود فقط گریه و میکرد و میدوید تا اینکه ناگاه پایش به سنگی خورد  و افتاد و بی هوش شد و پس از مدتی چشمانش را باز کرد و جلوی چشمانش خفاشی قرمز دید جیغ زد و پرید و خفاشه هم ترسید و فرار کرد وقتی سیلوا به خودش آمد دید درون یک جنگل است که درختانش برگ های سیاه داشتند که پس از یک دقیقه به چند رنگ مختلف تبدیل میشدند در آنجا یک عالم گودزیلا دید که به این طرف و اونطرف میرفتن و خفاش های قرمزی که پرواز میکردن و میمون هایی که داشتند پرواز یاد میگزفتن سیلوا باورش نمیشد که تمام رویا هایش و خیالاتش به حقیقت پیوسته ناگاه گرگی را روبه روی خود دید ترسید و خواست فرار کند ولی گرگه گفت نترس بابا من به تو کاری ندارم تو سلطان ما هستی 

سیلوا با تعجب گفت من ....سلطان ...شماها 

گرگه گفت آره دیگه وقتی تو داشتی میدویدی و گریه میکردی از هر اشکت رویا هایت چکیدند و به حقیقت پیوستند 

سیلوا گفت فکرش رو میکردم ..من میخوام برم خونه من تو این جنگل گم شدم لطفا کمکم کن میشه لطفا بگی اینجا کجاس 

گرگه گفت اینجا جنگل جادویی هیوایا است و توهم گم شدی درسته  ولی من کمکت میکنم و بعد باهم دیگه راه افتادن سیلوا وقتی قدم بر میداشت تمامی رویاهای خود را در واقعیت میدید نمیدانست باید خوشحال باشد یا ناراحت تا اینکه گرگه به یک چاهی رسید و به سیلوا گفت اینجا راه تو به خانه ات است بازهم اینجا بیا سیلوا خندید و قبول کرد و توی چاه پرید و به خانه رسید و بالا امد و فردای اون روز خبردار شد که تمامی بچه ها گیر ان جنگل افتادن و ازشان خبری نیست سیلوا هم نیشخندی زد و خوشحال بود که آن ها به عاقبت کارشان پی بردند ولی میترسید که برای انها اتفاقی نیفتد و به کمک انها رفت داخل چاه پرید و وارد جنگل شد و هریک از بچه هارا در هزاران نقطه ی جنگل پیدا کرد و آنها را جمع اوری کرد و همه ی بچه ها از او تشکر میکردتد و از اینکه اورا مسخره کردن عذر خواهی کردن سیلوا هم خندیدو گفت که این در این جنگل خیلی دختر گم شدند حتی منم ترسیده بودم ولی با اعتملد به نفس و غلبه بر ارسم با یک گرگ و چند تا فیل حرف زدم و راه خروج را پیدا کردم ولی شماها جز گریه کردن و جیغ زدن و بدتر وحشی کردن حیوانات و ترسناک تر کردن کردن این جنگل چه کردید و بچه ها سرشان را پایین انداختند سپس سیلوا همه ی آنها را از چاه به سمت خانشان هدایت کرد و خود نیز به هانه رفت ولی هیچ وقت خاطرات خود را در جنگل فراموش نکرد و به تخیلات باور بیشتری کرد.

شرمنده چون وقت کم داشتم نتوانستم تمام خاطراتی که سیلوا داشت و وقتی که گم شد را برایتان بگم چون داستان طولانی هم میشد 

از هستی جوون هم بابت مسابقه اش ممنونم .

پایان

نویسنده :مایسا ....بر گرفته از تخیلات خودش و خواهرش

نوشته شده توسط مایسا و ملیسا 


خب اینم از داستان ها ببخشید کوچیکه آخه نمی شه بزرگش کرد اگر هم بشه من حال ندارم بزرگشون کنم پس بای تا های .....نه بابا شوخی کردم صبر کنید تا نتایج رو بزارم ......😐😐


موضوعات مرتبط: معرفی ، دخترونه ، مسابقه ...
نویسنده : بازدید : 1 تاريخ : دوشنبه 6 آذر 1396 ساعت: 2:42